X
تبلیغات
تقدیم میشود به شما:حرف های یک دل بی قرار






































تقدیم میشود به شما:حرف های یک دل بی قرار

♥صادقانه ترین سخنان،سخنی است که هیچ مصلحتی گفتن آن را ایجاب نمیکند♥

وقتی قلبت به حرف می آید با دقت یادداشت بردار.

                         جودیت کمپل

 

http://pic.tooptarinha.com/images/rno8ksr9gmqx4slwfxoy.jpg

آمده ام شاه پناهم بده.......

ﺻﻠﻮﺍﺕ ﺧﺎﺻﻪ ﺍﻣﺎﻡ ﺭﺿﺎ ﻋﻠﯿﻪ ﺍﻟﺴﻼ‌ﻡ:
ﺍَﻟﻠّـﻬُﻢَّ ﺻَﻞِّ ﻋَﻠﻰ ﻋَﻠِﯽِّ ﺑْﻦِ ﻣُﻮﺳَﻰ ﺍﻟﺮِّﺿﺎ ﺍﻟْﻤُﺮْﺗَﻀَﻰ

 ﺍﻻ‌ِﻣﺎﻡِ ﺍﻟﺘَّﻘِﯽِّ ﺍﻟﻨَّﻘِﯽِّ ﻭَﺣُﺠَّﺘِﮏَ ﻋَﻠﻰ ﻣَﻦْ ﻓَﻮْﻕَ ﺍﻻ‌َﺭْﺽِ

 ﻭَﻣَﻦْ ﺗَﺤْﺖَ ﺍﻟﺜَّﺮﻯ، ﺍﻟﺼِّﺪّﯾﻖِ ﺍﻟﺸَّﻬﯿﺪِ،

 ﺻَﻼ‌ﺓً ﮐَﺜﯿﺮَﺓً ﺗﺎﻣَّﺔً ﺯﺍﮐِﯿَﺔً ﻣُﺘَﻮﺍﺻِﻠَﺔً ﻣُﺘَﻮﺍﺗِﺮَﺓً ﻣُﺘَﺮﺍﺩِﻓَﺔً،

 ﮐَﺎَﻓْﻀَﻞِ ﻣﺎ ﺻَﻠَّﯿْﺖَ ﻋَﻠﻰ ﺍَﺣَﺪ ﻣِﻦْ ﺍَﻭْﻟِﯿﺎﺋِﮏَ*

 

بوی غربت می دهم اما غریبه نیستم
گرچه می دانم که عمری در غریبی زیستم
رو به روی آینه شب تا سحر غم می خورم
تا بفهمم عاقبت در جستجوی کیستم

 

 

قال علی علیه السّلام:

مَنْ لَمْ یُنْجِهِ الصَّبْرُ اَهْلَکَهُ الْجَزَعُ

کسی را که شکیبایی نجات ندهد بی تابی اورا هلاک گرداند.

نهج البلاغه-حکمت ۱۸۹

+ äæÔÊå ÔÏå ÏÑ ÊÇÑíÎ چهارشنبه 1392/06/06 ÏÑ ÓÇÚÊ 0:52 ÊæÓØ : ★دله مرضیه★ |

مرضیه رو با دقت در آینه نگاه می کنم

چشمای عسلیش

لباش

مژه های بلندش

پوسته سفیدش

غبغبش

اندامی که همیشه نگرانه چاقیشه

دستای لاک خوردش

به آینه نزدیک تر می شم

پیشونیمو می چسبونم به پیشونی مرضیه

لباشو بوس میکنم

نگاه می کنم به عمق چشماش

به غم چشماش

خودمو میندازم بغله مرضیه

چشمامو می بندم

یاده برنامه INSTAGRAM  می افتم

یاد اون همه عکس دختر

دخترایی با مژه های کاشته شده

ناخن های دیزاین شده

لبای برجسته با ژل و آرایش

چشمای رنگی با لنز

لباس های امروزی

حیای از دست رفته

پیغام های زیر عکس ها

شعف مردان از این زیبایی ها


نه مرضیه ،تو  بازم توی دلت به خودت می بالی و این حسو داری که از همه زیباتری

تو حتی زیر دسته آرایشگر، خدا خدا میگی که نکنه ابروهاتو خیلی نازک کنه که دیگه اون مرضیه نباشی

تو دلت نمیاد حتی خط چشم بکشی تا مدل چشمات از اینی که هست عوض نشه

تا مرضیه رنگ نشه

تا مرضیه ، مرضیه بمونه

ولی زمونه عوض شده

خواهی نخواهی

به همه چی رنگ خورده

به صورتا

به احساسات

چشمامو از آینه می گیرمو به سرعت پناه میارم به تختم

رومو می کنم به خرسم

یاده همه وسایلی می افتم که با شوق جمعشون کردم واسه روزه مبادا

یاده لباساییم می افتم که چون بندی بوددن قایمشون کردم واسه شوهر

الان چند ساله توی بقچه موندن؟5 سال 6سال؟

الان دخترا با همون لباس های کنار گذاشته ی من  عکساشون توی اینترنته

دلم می گیره واسه حیام

واسه امیدام

واسه انتظار کشیدنام

واسه خدا خدا گفتنام

واسه پس زده شدنام

واسه گفتنه عقایدم واسه روسری ام .واسه مهم بودنه محرم و نا محرم برام

چون رابطه دوستی بدونه نیته ازدواجو قبول نداشتم

چون مامانمو از رابطه مطلع کردم

چون دسته خودم نیست و نگرانیم واسه ازدواج توی چشمام معلومه

چون منتظره خدا نشستم

خیلی راحت کنارم زد

خیلی راحت پس خوردم

خیلی راحت دوباره تنم لرزید

دوباره شوقام محو شد

دوباره آبروم به خاطر پس خورده شدنم جلوی مامان و داداشم رفت

تنم می لرزه از تموم شدن

تنم می لرزه 

خدایا؟ایراد از منه؟از بلد نبودنام؟از خر بودنام؟از درست صحبت نکردم؟از این که نمیتونم جذب کنم؟

خدا.......کمکم کن

کمکم کن..................................................................من نمی تونم.....

همیشه به همه می گفتم حاضر نیستم حتی 1 ثانیه به عقب برگردم

ولی این روزا واسه اولین بار دلم می خواد بشم مرضیه 6-7 ساله

روحمو پناه بدم توی بدنه بچگیام..............

مرضیه.مرضیه ی همیشگیم......مرضیه ی حساس ..........مرضیه ی منتظر..... دوستت دارم ..............

http://www.uplooder.net/img/image/11/5e798a0a669ff77777d128aeed53abdb/sharifian.jpg


+ äæÔÊå ÔÏå ÏÑ ÊÇÑíÎ جمعه 1393/01/15 ÏÑ ÓÇÚÊ 16:43 ÊæÓØ : ★دله مرضیه★ | |


مرضیه عصره  جمعه ی زمستانی 16 /12 /92 در کنار عمارت هشت بهشت روی یه صندلی سنگی در کنار قطره های مثله بارونه فواره های حوضه آبی دلش رو  به دل پسری از حال و هوای خودش سپرد
از اولین لحظه های دیدارمون از خدا کمک خواستم که اگه به صلاح نیست کمکم کنه
و اگه به صلاحمه زودتر رابطمون به ازدواج  پیش بره که من نه روحیه و نه علاقه ای به رابطه های دوستی دارم.چون معتقدم نگاهه خدا رو از رابطه دور می کنه
مسعود مثله داداشمه .هم از نظر تیپی وهم شخصیتی .
مهربونه مثه خودم.دلش با صفاست.احساساتیه.اقاست.چیزی که نظرمو جلب کرد ارادتش به امام رضا بود.
هنوز از دیدارمون یک هفته نگذشته ولی می ترسم.می ترسم دوباره خراب شه.می ترسم خواب باشه.می ترسم همه ی این احساسات گل قاصدکی باشه که با باد بره
دیروز در دومین دیدارمون با هم اولین قدم هامونو زدیم.کنارش ارومم.کنارش خودم ام.کنارش همونی هستم که دوست دارم باشم
عقلم میگه برای دل سپردن عجله نکن
تجربه هام می گه تا صد در صد مطمئن نشدی دل گرم نباش
ولی احساسم پر از دوست داشتن شده
پر از علاقه که ریخته شده توی دلم
خدایا چشم ترسم به دنیا.چشم ترسم به علاقه مند شدن
خدایا نمی دونم مسعود همون کسیه که از تو و امام رضا خواستمش یا نه
نمی دونم می مونه یا تنهام میذاره
نمیدونم این لرزش قلبم ابدی می شه یا میشه یه بغض و حسرت
خدایا امیده چندانی ندارم
نمیدونم چه شکلی بهش بگم اگه دوستم داره رابطمونو خدا پسندانه کنیم
می ترسم بگم و کوچیک بشم
خدایا به تو می سپارم و به امام رضا
هیچی هیچی هیچی دسته من نیست
کمکم کن
کمکم کن
.................................

خوشبختی بر سه ستون استوار است :

فراموش کردن تلخی های دیروز _ غنیمت شمردن شیرینی های امروز _ امیدواری به فرصت های فردا
ﻧﻪ ﺑﻬﺎﺭ ﺑﺎ ﻫﯿﭻ ﺍﺭﺩﯾﺒﻬﺸﺘﯽ ،
ﻧﻪ ﺗﺎﺑﺴﺘﺎﻥ ﺑﺎ ﻫﯿﭻ ﺷﻬﺮﯾﻮﺭﯼ ،
ﻭ ﻧﻪ ﭘﺎﻳﻴﺰ ﺑﺎ ﻫﻴﭻ ﻣﻬﺮﻱ ،
ﺑﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﻱ ﺯﻣﺴﺘﺎﻥ ﺑﻪ ﻣﺬﺍﻗﻤﺎﻥ ﺧﻮﺵ
ﻧﻤﻲ ﺁﻳﺪ !
ﭼﻮﻥ ﺯﻣﺴﺘﺎﻥ ﺍﺳﻔﻨﺪﻱ ﺩﺍﺭﺩ ﮐﻪ ﺗﻤﺎﻡ ﺑﺪﻱ
ﻫﺎﻯ ﻳﮏ ﺳﺎﻝ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺧﺎﻧﻪ ﺗﮑﺎﻧﻲ ﺩﻭﻭﻭر
ﻣﻴﮑﻨﺪ . . .
ﺁﺧﺮﻳﻦ ﻣﺎﻩِ ﺳﺎﻝ ﺑﺮ ﺭﻭﺯﮔﺎﺭتان ﺧﻮﺵ

+ äæÔÊå ÔÏå ÏÑ ÊÇÑíÎ دوشنبه 1392/12/19 ÏÑ ÓÇÚÊ 19:38 ÊæÓØ : ★دله مرضیه★ | |


اگه آدم دلش بگیره و حتی دیگه از وبلاگش هم خجالت بکشه بیاد توش عجز و لابه کنه باید چیکار کنه؟

اگه آدم یه عالم بغض تو گلوش باشه و کسی رو واسه دردلاش نداشته باشه باید چیکار کنه؟

اگه شب جمعه آدم خونشون ساکت باشه داداشش مشغوله درس خوندن باشه بابا و مامانش با یه سینی چای پای تلویزیون باشن  و آدم هم صحبتی نداشته باشه باید چیکار کنه؟

اگه آدم بره توی فیس بوک ببینه دوستاش عکس تکی ندارن و همه زندگیشون سر و سامون گرفته باید چیکار کنه؟

اگه از غصه ،موهای آدم کم پشت بشه و کم کم احساس کنه شیکم جان و رون جان هاش دارن باد میشن آدم باید چه خاکی تو سرش کنه؟

اگه اعتماد به نفسش شدید یهویی بیاد پایین که حتی بی مامانش نخواد هیچ جا بره باید چی کار کنه؟

اگه پیغامای اون عاشق قدیمی بیاد روی گوشیش و بهش بگه مرضیه من هنوز دوستت دارم بیا با هم زندگی کنیم ولی آدم بدونه که با ازدواج با اون پدر و مادرش و محل زندگی و کارشو باید باهاش خداحافظی کنه و بره تهران و اینم با یه آدم از خودش پایین تر باید چیکار کنه؟

اگه آدم وسط امید و نا امیدی گیر کرده باشه باید چی کار کنه/؟

اگه آدم به کوچه و ماشین های دو سر نشین و حلقه ی ازدواج و کالسکه بچه و سیسمونی فروشای خیابونه فردوسی حساسیت پیدا کرده باشه و با دیدنه اینا چشماش انگار قفل میشه به آسمون و زمین باید چه خاکی توی سر و چه غلطی با دلش کنه؟

اگه آدم جلوی مامان خجالت زده باشه و با بقچه لباساش منتظر یه مرد نیشسته باشه باید دقیقا چیکار کنه؟

اگه اسم خواستگار که میاد آدم یاده نپسندیدن و پسندیده نشدن و این حرفا بیافته و کلا حالته اوقه شدید به آدم دست بده چیکار کنه؟

اگه آدم از نا امیدی کم کم شروع کنه لباس قشنگایی که قایم کرده بود واسه روزهای خوبش با اون آقایی که می خواست بیاد و توی راه سقط شد و تا حالا نیومد رو پوشیدن و غصه اش بشه موقع پوشیدن باید با این عذاب وجدان چیکار کنه؟

اگه مامان بزرگه آدم تا آدمو ببینند آه بکشن و بگن خدا سفید بختت کنه ایشالااااااااااااااااا..آدم ازین ایشالا موور موورش شه باید اون لحظه با مادر بزرگش چیکار کنه خب؟

اگه کم کم آدم احساس کنه موقعی که حرف عروسی و ازدواج و اینا میشه جلوی من بحث عوض میشه و مثلا من نفهمیدم تا خیر سرم روحیه آدمو بخوان حفظ بکنند آدم باید کیو خفه کنه؟

اگه آدم خجالت بکشه سریاله عاشقونه یا شوی عشقولی یا آهنگ رمانتیک گوش بده که بابا مامانش نگن توی دلشون این دخترمون دلش میخواد بدببببببببببخت. آدم چیکار کنه؟

اگه یه پسر ازونا که آدم دوس داره ازون سیاه  جیگولیا که بازو اینا دارن اینا که شلوار مردونه میپوشن اینا که دستاشون بزرگه اینا که صداششون کلفته اینا که موهاشون پرپشته یهویی وسطه خیابون ببینم بعد بهش رمانتیک بشم به مامان بگم مامان من اینجوری دوس دارم بعد مامان بگه این که سنش از تو کمتره و من بخوام ثابت کنم که نه نه نه این پسره فک کنم 27 28 باشه مااااااااامان.و تا بیام ثابت کنم توی دلم یکی بهم میگه خودتو گول میزنی؟اصلا این بحث چه فایده داره؟بدبخت سن ات با سرعته نور داره میره بالا و تو هنوز توی آرزوهات گیری.

دقیقا آدم اون لحظه باید چیکار کنه؟چیییییییییکار؟


همه اینا باعث میشه آدم یه دل نه صد دل عاشقه 20 تا شاگرده توی مدرسه اش بشه.20 دختر کوچولو.20 دهتر دل پاک.20 هم زبون واقعی.20 دوستی که تا حالا مثلشون نداشتم.20 فرشته

داداشم میگه شاگردات چی جوری تحملت میکنند؟نمیگن این معلم چقققد بچه است؟

واقعا بعضی وقتا حس میکنم گاهی از اونا بچه ترم.واسه همینه که خیلی دوستم دارم.ظهرا که از مدرسه میام جیبام و کیفم پر نامه است

نامه های عاشقونه!!!! دیگه دیگه!  

آهای آقایی که باید میومدی و نیومدی.به درک .به جهنم نیا.این 20 تا اینقد دوسم دارن.نیا .نیا .این قد نیا که زشت شم.این قد نیا که جوون نباشم.اینقد نیا تا روحم خسته شه.این قد نیا که همه ذوق و شورم کور شه.اینقد نیا که بشم یه آدم بی احساس شکاک غمگین عصبی.نیا دیگه .نیا

156306_406648412751668_1423470985_n.jpg


+ äæÔÊå ÔÏå ÏÑ ÊÇÑíÎ پنجشنبه 1392/10/12 ÏÑ ÓÇÚÊ 22:18 ÊæÓØ : ★دله مرضیه★ | |

وقتی توی مدرسه دلت درد میگیره

وقتی اعصابت مثله شیشه میشه

وقتی دلت میخواد چشماتو سفت رو هم بذاریو یه چن تا وای وای وای بگی


.....................تا آروم شی

وقتی با یه کیسه کتاب ها و ورقه های بچه ها به دست به سمت ماشین

میام وقتی حاله یه قدم هم ندارم

وقتی نشستم توی ماشین و دلم رانندگی نخواست......


سرمو میذارم روی فرمون .آهنگو روشن میکنم.یه جیغه بلند میزنم.


آخیش ش ش ش ش ش ش ش ش

یه نگاه به این ورو اون ور میکنم و مطمئن میشم صدام بیرونه ماشین نرفته


ماشینو روشن میکنم و با آهنگای شادمهر دلم خواست کاش اون که باید بود(( الان )) بود

کاش بهش میگفتم دلم درد میکنه

پامو سفت تر میذارم روی گاز.حاله فرمونو ندارم

دلم این موقع ها اون که باید باشه رو بیشتر میخواد .

دلم میخواد نق نقی هامو آروم کنه


بیا

بیااا

بی یاااااااااااااااا



بی یاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا





بیا.......مرضیه پریشون همین جاست

+ äæÔÊå ÔÏå ÏÑ ÊÇÑíÎ شنبه 1392/08/04 ÏÑ ÓÇÚÊ 15:12 ÊæÓØ : ★دله مرضیه★ | |

مرضیه روزایی توی مدرسه داره که ..........


رمز با پیغام خصوصی فرستاده می شود


Read More
+ äæÔÊå ÔÏå ÏÑ ÊÇÑíÎ یکشنبه 1392/07/21 ÏÑ ÓÇÚÊ 17:0 ÊæÓØ : ★دله مرضیه★ | |

به نام جهاندار.به نام صاحب قدرت.به نام صاحب حکمت.به نام رفیقه مهربانم.به نام رفیق حکیم ام

به نام خدا........

مرضیه .همون مرضیه ی نا امید.همون مرضیه دلمرده.همون مرضیه که داشت از شدت نا امیدی به خودکشی هم فکر میکرد.همون مرضیه که هیچ روزنه امیدی نداشت.همون مرضیه که توی دلش ترس داشت.به یکی از آرزوهای دلش رسید و دیگه دست کشید

مرضیه دست کشید از ناامیدی

مرضیه دست کشید از ترس....

به خداوندیه خدا تا جوووووووووووون دارم تا نفس میکشم نه غمی به دل راه میرم.نه ترس

تا جون دارم مطیع و بنده ی خدا میمونم.تا جون دارم هر چی خدا میگه، میگم چشم

هر چی نده ناراحت نمیشم

هر چی بده شکرش میکنم 

خدایا خودت میدونی چیا کشیدم.خودت میدونی به چه مرحله نا امیدی رسیدم ولی شدم مرضیه ای که اان باید میشدم

مرضیه ای که توی سن 27 سالگی خدا براش یه تقدیر مهم رقم زد

یک هفته مانده به شروع سال تحصیلی توی اوج نا امیدی توی یکی از بهترین مدارس اصفهان مرضیه ،..........................................................




.........................

 

 

 

 

خانوم معلم شد

هنوزم شبا با تلنگر به خودم میخوابم.هنوزم باورم نمیشه چی شد؟چی جوری شد.من معلم 21 دختر دوم ابتدایی شدم

هنوز باورم نمیشه خدا بهم چی داد

همون چیزی که دوست داشتم.محبت کردن.بیرون ریختن انرژی و احساسای شدید قلبیم 

اینم به کیا

پاک ترین انسان ها.بچه ها.دخمل کوچولوهای نقللی و جینگول پینگولی با مقنعه های سفید صورتی.با دندونای نیمه کاره .با صداهای ملوس

با چشمای پاک.با دستای کوچولو.با قلبای مهربون.واااااااای خدا

دوستشون دارم .هر 21 تاشونو.هر کدوم یه جورند.یکی باهوش.یکی آروم.یکی بیش فعال.یکی مشکل دار.یکی مامانش تازگی مرده.یکی تو دله مامانش نی نی داره و کلی حسودی میکنه.یکی بچه طلاقه.یکی با محبته.یکی عاقله.یکی وضعشون چندان خوب نیس.یکی تمیزه.یکی موش موشی

از مدرسه که میام قیافه هاشون صداشون کارهاشون تا صبح توی سرم رژه میره.تا صبح شه دوباره ببینمشون

دلم میخواد هرچی بلدم یادشون بدم.هرچی حسه خوب به دنیا پیدا کردم بهشون منتقل کنم

میخوام اگه مشکلی دارند کمکشون کنم

خدایا من همون مرضیه ام؟

خدایا ممنونم.........................ممنونم..............

خدایا شکرت.الحمدالله.

یا رب نظر لطف تو برنگردد............

بذارین براتون از شهریور ماه بگم

خیلی دل پریشون بودم.یه شب مامانم از دستم خیلی ناراحت شد.صبحش رفته بود دانشگاهم و آخرین تلاش اش رو برای مدرکم کرده بود و چون نشده بود پریشون بود.من قرار بود مرغ بپزم ولی از بس حواسم به اینترنت بود مرغو سوزوندم.مامانم تا رسید شروع کرد دعوا کردن.که تو زندگیتو باختی.شب تا صبح توی اینترنتو .صبح تا شبم توی اتاقت.
من و بابات کار کنیم تو صبحا تا ظهر بخوابی

منم اشکام چیکه چیکه ریخت و هر چی توی دلم بود به مامان گفتم

که چون تنها بودم

چون راهنما نداشتم

چون وارد رشته ای شدم که نمیخواستم

چون کار اولمو شما باعث شدید از دست بدم

چون واسه ازدواجم دست دست میکنین و سخت میگیرین

و رفتم توی اتاق اونقدر گریه کردم که صورتم شد قده یه بالش!

 

عصر کوله بارمو ریختم توی ساکو رفتم واسه قهر خونه مامان جون

بماند که مامان قبلش زنگ زده به مامان جونو گفته بود برای مرضیه غذا بپزین.چیزی نخورده و مامان جونم داشتند حسابی برام فیلم بازی میکردند که از قهر من خبر ندارن

خللاصه فردا ظهرش رفتم امامزاده شامیرحمزه که برادر امام رضا هستند و نزدیکه خونه مامان جونم بود

حسه کسی رو داشتم که حتی نون واسه خوردن نداره

دلم از حرفه مامان شکسته بود

زندگی باهام بد چرخیده بود..........به خدا منم مقصر نبودم....که وضعیتم این بود

نگاهم به سمت شامیرحمزه بود و فقط میگفتم تقصیره منم نبود

کمک میخوام

کمممک

توی کیفم چند تا هزاری و دو  هزاری و پونصدی داشتم که ده هزارم نمیشد.رو کردم به شاهمیر حمزه و گفتم ببینین.فقط همینو دارم.اینم ماله مامانمه.من دیگه خجالت میکشم ازشون پول بخوام.مگه شما حافظه غرور نیستین.غرورمو حفظ کنین

دیگه نمیخوام مامان بابام خرجمو بدن.دیگه نمیخوام بهشون بگم بهم پول بدن

اشکام چیکه چیکه میریخت.نزدیک ۲ ساعت دعا و نماز خوندم و برگشتم خونه.فرداش مامان زنگ زد که از نیازمندی ها برات یه شرکت ژیدا کردم زنگ زدم امروز روز آخر مصاحبشه

منم گفتم شامیرحمزه بهم ددادن حتما و چون دنباله بهونه واسه آشتی بودم رفتم خونه و مانتو خوشگله ام رو پوشیدم و رفتم سمت شرکت

با مسول مصاحبه صحبت کردم و یه فرم پر کردم و یه متن هم واسه ترجمه بود که عالی ترجمه کردم و گفت  منتظر بمونید

مرحله اول قبول شدم و رفتم واسه مرحله دو اتاق مدیریت

شروع کردم از دو سال سابقه کارمو طرز فکرم و علاقه به کار جمعی و ایده هام و ... اینا حرف زدم

مدیر خیلی خوشش اومد .گفت تحصیلات و سابقه ات مفید نیس ولی روحیه ات جالبه. از کی شروع میکنی؟گفتم الان

گفت قبولی.مدارکتو فردا بیار+ سفته ۱۰ میلیونی

خلاصه منم پرواز کنان اومدم توی ماشینو ززنگ زدم به مامان -خاله- مامان جون-داداشم که من از فردا میرم سر کار

روز بعد مدارکمو بردم + چند تا مجله هایی که دوران دانشجوییم چاپ کرده بودم و چند تا تقدیر نامه از جشنواره نوآوری اینا

خلاصه رفتم پیشه یه خانومه واسه مصاحبه نهایی و قرار شد تماس بگیرن.من با یقین ۱۰۰٪ اومدم خونه و منتظر شدم واسه تماس

منتظر

منتظر

دوشنبه

منتظر

سه شنبه

منتظر

۴ شنبه

منتظر

تا شد یه هفته

رفته بودیم خونه مامان جون

مغرب چادرمو انداختم برم شامیرحمزه

خاله ام هم گفت میام

رفتیم نشسستیم صف نماز

جلوی خاله نمیتونستم گریه کنم

زل زدم به قبر شامیرحمزه و توی دلم گفتم خیلی توی ذوقم زدید

من با امید اومدم

داداشتون امام رضا هم ناامید برم گردوندند

شما هم دست رد زدید

نمازو خوندیم و دیگه هیچی نگفتم.حتی کوچک ترین دعایی نکردم

دم برگشتن وقتی کفشامو پوشیدم یه لحظه رومو کردم بهشونو گفتم با دله شکسته ازین جا رفتم یادتون باشه.............

 

۲ روز بعد بود که یکی از همکارای مامان زنگ زد که دخترت میتونه دوم تدریس کنه

مامانم گفته بود آره

گفته بود یکی از خانومای مدرسه فلان مادرش مریض شده و مرخصی گرفته .دخترت میتونه امسال بیاد جاش

توی دلم ذره ای خوشحال نشدم

به مامان هم گفتم خوشحال نباش

چون نمیشه.هرچی برام پیش بیاد نمیشه

رفتم مدرسه مدیر رو دیدم

روز بعد رفتم یک جلسه تدریس کردم جلوی مدیر

و دوشنبه اوله مهر مرضیه شد معلم

هنوز نفهمیدم چی شد

من بدونه سابقه تدریس شدم معلم یه مدرسه با سطح عالی توی اصفهان

اصلا نفهمیدم چی جوری منو انتخاب کردم

چی جوری بهم اعتماد کردند و پایه دوم مدرسه شون رو سپردند به من

فقط اینو میدونم که شامیرحمزه داداشه امام رضا واسطه شدند برای پیدا شدن کار واسم

اینم نه یه کار معمولی یا یه کار سخت توی شرکت با ساعت کاری زیاد و

محیط نا مناسب

معلمی شغلی که آرزوشو داشتم

شغلی که مطابق با روحیمه

خدایا شکرت

خدا

خدا

دستت رو میبوسم

شکرت

 

خدا .....کمکم کن پیمانی که با تو در طوفان بستم در آرامش فراموش نکنم

قربانه تو - مرضیه ی تو

 


دووستان اینم داشته باشین که از فسقلیای کلاسم سرماخوردگی گرفتم و ۵ شنبه جمعه رو کامل توی بستر بودم.بعله......... 

مرتضی و آقای رضایی : همراه های مهربونم دوستتون دارم.همیشه

+ äæÔÊå ÔÏå ÏÑ ÊÇÑíÎ جمعه 1392/07/12 ÏÑ ÓÇÚÊ 22:57 ÊæÓØ : ★دله مرضیه★ | |

یه تیکه چسبه بزرگ از جعبه ابزار میکنم .میکشمش تا دراز شه.دولا میشم رو نرده های تراس.اگه چسبو بندازم منم با چسب بیوفتم.از طبقه چهارم.چی میشه؟زود میمیرم؟خون میاد از دهنم؟مغزم نصف میشه؟همه همسایه ها میان بیرون؟یعنی بعد مرگ کجا میرم؟
zkxb4ry82q8ziu364jmp.jpg

یعنی من قراره چی جوری بمیرم؟

یعنی با ارزوهای دلم میمیرم؟یا به همشون میرسم؟یعنی این روزها، بدبیاری ها و نشدن ها تموم میشه بعد میمیرم؟

این روزایی که هیچ کاریم جور نمیشه

جرقه همه کارام با خوبی زده میشه

خواستگار خوب پیدا میشه.......

دانشگاه جور میشه ....

 جاهای خوب برای کار پیشنهاد میشه....

امید میریزه ته ته دلم.انگیزه تزریق میشه توی خونم

با ذوق منتظرم برای شروعش و یهویی تموم میشه.......تموم و من میمونم و ته مونده ذوقام

من میمونم و دراز کشیدن روی شکم پای لپ تاپ

من میمونم و یه دنیا ترس و دلواپسی

ااااااااااااااااااااووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووف

امروزم تموم میشه

فردا هم تموم میشه و مرضیه مثه شمع داره آب میشه......


+ äæÔÊå ÔÏå ÏÑ ÊÇÑíÎ چهارشنبه 1392/06/13 ÏÑ ÓÇÚÊ 13:9 ÊæÓØ : ★دله مرضیه★ | |

میدونین الان مرضیه چه شکلیه؟

با سردرد و صدای گرفته و دو تا دستماله خیس توی دو سوراخه دماغش داره براتون مینویسه.

نه آخه چرا؟چرااااا درست همون هفته که میبینم گوشتام داره زیادمیشه و مانتوم چسبون و ترازو در حاله ترکیدن و منم فکره یه رژیم در حده هیچی خوردن میافته به جونم و اراده میکنم محکم و دفتر یادداشت برمیدارم واسه جمع و تفرریقه کالری  و این حرفا  درست همون هفته من شبا شدیدا گشنه میشه

آخه چرا تا قصده رژیم دارم چراااااااااا شب ها اینقد گشنه ام میشه

با مامان و حمید نشسته بودیم پای سریال که من رفتم سره یخچال ببینم چه خبره

من و یخچال

چشم ام خورد به قارچا

فکره قارچ سوخاری افتاد به جونم

نصفه شبی در یک عملیات سریع پودر سوخاری در آوردمو با یه عمل ابتکاری به جای تخم مرغ قارچا رو که چند برش زده بودم زدم توی سس قرمز تند.

animated chef


سعی کردم قارچا خوب سسی بشه. و بعدش توی پودر سوخاری تند غلتوندم.پودر سوخاری اسپایسی (تند)http://www.chare.ir/imagesi/detailed/6261177010443.jpg

این پودرها عااالی و چند لایه چسبید به این قارچا.توی ذهنم داشتم مزه ی قارچ سوخاری رو تجسم میکردم

و  سعی میکردم زودتر سر هم بندی کنم و قارچا رو درست کنم که مامانم گیر نده

انگشتای مرضیه رو تجسم کنید سس قرمز اینم نوعه تند بهش مالیده

بعد این انگشتا رو واسه غلتوندنه قارچا زده توی پودر سوخاری از نوعه پودر تنننننند.این پودرا چسبیده به این سس ها

روی انگشتا خمیر شده

تجسم کنین این انگشتا یهویی مالیده بشه به دماغ

بعد احساس کنید دماغ می خاره  و شروع کنید دماغو بخارونید .و خلاصه دماغو کاملا اغشته کنید به این خمیره  تنننند

تند

تند

حالا نفس بکشید این پودر رسیده به انتهای دماغ

ابتدای حلق

احساسه سوزش در گلو

سوزش در دماغ

اب ریزش چشم

حالا میخواین مامانتونم نفهمه دارین توی آشپزخونه چی کار میکنین

مظلومانه دماغه آتیش گرفته رو میگیرید زیره شیره آب

هی اب میکنید توی دماغ

هی آب میکنید توی دهان و قرقره

با همون وضعیت مظلومانه و سریع روغن میریزید توی ماهی تابه

عذابه وجدانه چاقی بعد از خودنه قارچا میافته به جونم

ولی دلم میخواد طوری نیس.قارچ که چاق نمیکنه

قارچا رو میریزین .جیز جیز جیز

شعله گازو تا آخر میدین بالا تا زود بپزه تا مامان نیومده

برمیگردونین توی بشقاب

و داغ و داغ شروع میکنین به خوردن با عذابه وجدان و استرس

کوفت بخوری مرضیه که گشنگی رو نمیتونی تحمل کنی

خاک توی سرت که همه دارن خودشونو واسه لاغری میکشند تو نصفه شبی قارچ سرخ کن بخور

وای خدا چقدددد تنده 

همه قارچا رو مسابقه ای میخورم

صدای مامان:  مرضیه این بو چیه میاد؟

چی سوزوندی؟مگه چیزی رو گاز گذاش تی؟بیا بیرووون.چی میخوری؟نری دیگه سره یخچال هاااااا.امروز دیگه حسابی خوردی.

من سعی میکنم با وجوده تندی و احساسه سوزش در دهان و مری و معده قارچا رو همشو بخورم.تلقین میکنم که واقعا خوشمزه شده

ماهی تابه و ظرفا رو میشورم.

از نوکه بینی تا مجاری بینی تاااااااااا مغز 

از لب ها دهان حلق مری تا انتهای دوازدهه و آپاندیسم داشت میسوخت

دیدم فایده نداره شکلکهای مژی جوووووونشکلکهای مژی جوووووونg

رفتم به مامانم گفتم مامان دارم میمیرم.یهویی دلم قارچ سوخاری خواست .این پودرا مالید به دماغم بعدش قارچا رو خوردم دارم میسوزم.چرا پودره معمولی نگرفتی.چرا اینقد تندهههههههههههه

تجسم کنید مرضیه صداش گرفته

و هی عطسه میزنه بلکه این پودرها بپره بیرون

مامانم مونده چی بگه که نصفه شبی دارم از خودم پذیرایی میکنم

بابام از خواب پاشده میگه بو ماهی سوخته میاد و پنجره ها رو وا کرد و کولرو زد

حالا من هم خندم گرفته بود هم سرم درد گرفته بود هم همه جام میسوخت

وقتی میگم میسوخت یعنی در حده وحححححشتناک

این آخه چه پودری بود؟

من چرا وسطه آشپزی دستم رفت توی دماغم

اصن کوفت بخورم نصفه شبی با این معضله چاقی قارچ خوردنم گرفت

حالا اینا یه طرف یه بوی گندی میاد توی خونه هااااااااا

منم دو تا دستمال کاغذی خیس ککردم یکی توی این سوراخه دماغمه یکی اون سوراخ

خی دستمالا رو مجدد خیس میکنم و دوباره میذارم


به خدا من آخرش سره این شیکم ام میمیرم

من گفته باشم


http://www.martin-missfeldt.com/images-pictures/head-types/red-nose-on-gold-detail-1.jpg

+ äæÔÊå ÔÏå ÏÑ ÊÇÑíÎ چهارشنبه 1392/06/13 ÏÑ ÓÇÚÊ 2:14 ÊæÓØ : ★دله مرضیه★ | |

پناه میبرم به خدا

ولی.....

موقع ای که آدم از غذای تکراری خونه خسته است و دلش یه چیزه دیگه میخواد

موقعی که از دعوا زرگری و بعدش قربون صدقه بابا به مامان و محبتای پنهونه مامانش به باباش لجش میگیره

موقعی که وجدانش درد میگیره مامانش ظرفای غذای ظهرو میشوره

موقعی از خوابه طولانی و کسالته بعدش میخوای نق نق نق نق نق نق نق بزنی و بازم نق

 نق بزنی که وقتی  عصر بشه دلت کوچه میخواد .پارک میخواد. بستنی میخواد. ماشین سواری میخواد

اصن ازین کوچه دورا میخواد.ازین کوچه رفتنا که یه جای دور میره ادم که خسته میشه.که توی راه برگشت ادم خوابش میگیره.کوچه میخواد کوچه میخواد ولی........

ولی آخه نه دیگه با مامان......

 

وقتی توی اینترنت دستور یه شیرینی جدید میبینی و ذوقه درست کردنش میفته توی دل ولی انگیزش نمیاد

وقتی دلت میخواد لباس نوهاتو بپوشی.اون مانتو نوئه.اون کیفا که قایم کردی.اون کفش قرمزه.کفش نگینیه

وقتی دلت میخواد عصر بری حموم برای یه نفر موهاتو سشوار کنی .گله سر بزنی .که احساسه خوشگلی و غرور وجوده آدمو بگیره

وقتی بعده ناهار یه نیگا به تلویزیون میکنی میبینی حاله عشقول بازیا سریالا رو نداری.توی دلت میگی خب چی کار کنم.میری سر آینه واسه خودت خطه چشم میکشی یه چشاتو سایه صورتی میزنی یکیشو سبز.میری دووور ببینی کدوم خوشگلتره.موهاتو شونه میکنی.یه ذره توی آینه با خودت حرف میزنی و به خودت میخندی.بعدش میری سره کمد و الکی یه لباس پیدا میکنی میندازی توی تشت میشوریش یا کشوی کمدو وا میکنی و میشینی با حوصله تمومه چیزای کوچولوی کشو رو با دستمال و اسپری شیشه پاک کن برقشون میندازی

بعد یه مانتوهاتو اتو میکنی وقتی میندازی به چوب لباسی دلت میخواد این مرتبی این تمیزیتو به یکی نشون بدی

کاری دیگه نمونده میای میخوابی رو تخت.

کم کم بازوی دستت میاد روی چشمات و آبه گرمی از گوشه چشمات میریزه پایین و میگی خدااااااااااااا

من که بهت پناه اوردم.پناهم بده......

خدا

خدا

 

خدا دله مرضیه توی این دنیا به این بزرگی که صاحبش توئی.که اجازه ی تک تک اجزاش دسته توئه.یکی رو غیر از تو میخواد بهش پناه ببره

خدا تو هستی.میدونم تو خدای منی.از شر شیطان از شر بد زندگی کردن به تو پناه میارم

ولی.....

خدا دلم میخواد به یه آدم روی زمینت هم پناه ببرم

به کسی که جنس اش از آدم ها باشه.مرد باشه.جفته من باشه.پناه ببرم  بهش برای ارامش............

 

 

 

+ äæÔÊå ÔÏå ÏÑ ÊÇÑíÎ چهارشنبه 1392/05/30 ÏÑ ÓÇÚÊ 17:5 ÊæÓØ : ★دله مرضیه★ | |

سلام

تولده دوسته مجازی ولی با معرفت تر از یه دوسته دنیای واقعی که از اوله نوشتن وبلاگ تا الان همراه و همدم ام بوده رو تبریک میگم

"مرتضی جان تولدت مبارک"

مبارک مبارک تولدت مبارک.برات مثله همیشه کلی آرزوهای خوب خوب دارم.میدونم که توی زندگیم از جنس فرشته هایی برام.حرفات راهنمایی هات و محبتات از صفحه ی دلم پاک نشدنیه

 

تولدت مبارک

+ äæÔÊå ÔÏå ÏÑ ÊÇÑíÎ دوشنبه 1392/05/28 ÏÑ ÓÇÚÊ 22:6 ÊæÓØ : ★دله مرضیه★ | |

سلام

مرضیه با این که هنوز مثله قبل تنهاست و به حاجتش نرسیده

با این که هنوز از اشفتگی به اینترنت پناه میاره و شبا تا دیروقت زل میزنه به لپتاپش

با این که هنوز به خاطر عذاب وجدانه غمه روی دل مامان باباش رنج میکشه

با این که توی شب ده بار میپره بالا و میره سره یخچال

ولی چراغی توی دلش روشن شده به نام "امید"

قبلا غسل میکردم ولی نه اینجور غسل

قبلا وضو میگرفتم نه این وضو

قبلا صلوات میفرستادم نه این صلوات

قبلا دست از حرام میکشیدم ولی نه با این جدیت

قبلا دل مرده بودم و الان دل زنده!

مرضیه  تقریبا توی این یک  ماه دختری شده که عصرا با شوق دوش میگیره.زیره چادرش مانتو سبز اش با روسری مشکی سبز اش رو سر میکنه با وسواسه خاصی تمومه خوشگلیاشو که اینقد خودش دوسشون داره رو میپوشونه و میسپاره به خدا  .سوار ماشینش میشه پر میکشه به مسجد

توی راه رادیو روشن میکنه اذان گوش میده

ماشینو پارک میکنه رو به رو مسجد مهراباد از روی پل هوایی پر میکشه سمته مسجد.مرضیه تمومه مسیره پل هوایی رو میدوه از شوقه این که این منم مرضیهه ام.دارم میرم نماز جماعت.این منم مرضیه ام.نمازم دیگه هیچیش ترک نشده

 میدوم تا قلبم به تپش بیافته.تا وقتی میرسم به الله اکبر نماز جماعت از تپشه قلبم اشک توی چشمام جمع بشه

نگاه کنم به نمازگزارای دیگه بگم این منم.مرضیه ام.اومدم بینه ادمایی که دوست دارم.بینه ادمای خوب.

وقتی" و لا الضّالین" سوره حمد رو میشنوم توی دلم یه الحمدالله بلند میگم که خدایا شکرت که من الان این هستم

من حالا میفهم ام چرا میگن نمازه اوله وقت..............نمازه اوله وقت یعنی انرژی .یعنی دفعه غم.یعنی واگذاری ساعتای باقی مونده تا نمازه بعدی به خدا.یعنی غروره بندگی.یعنی حیای بعد از نماز.حیا از گناه حیا از ظلم.انگار چیزی توی وجوده آدم میگه حیفه این ارتباط با خداست.خرابش نکن.بذار خدا دوستت داشته باشه.

نمازه اوله وقت یعنی خاطر جمعی!

حالا میفهمم چرا میگن نماز جماعت..........چون موقع قنوت دستای خیلیا رو به اسمون میبینی و دل اروم میشه که تنها نیستیم.هر کس حاجتی داره.بعده قنوت وقتی میری سجده تو همون تنگیه نفسه سجده از خدا میخوای حاجته بقیه رو بده

خدایا شکرت................

من شرمنده ی تو ام.من بنده ی تو ام.من دوستت دارم.

میدونم مرضیه ی الان به خاطر قبولی دعاهامه

خدا....... خاستگاری که جدید  اومد خیلی منو ریخت به هم.خدا چرا چیزایی جلوی چشم ام میاد که برام کامله ولی بهش نمیرسم.خدا جوری شرایط درست شد که من گفتم از جانبه توعه.اگه قسمت نیست که بشه چرا میان و من میمونم با یه عالم سوال و یه عالم ترس؟

خددا مامانم میگه من حرف زدن بلد نیستم

مامانم میگه حرفای بی خودی به مردا میزنم واسه همین اونا رو میرونم

مامانم میگه من زیادی حرف میزنم.زیادی توضیح میدم.دری وری میگم.

مامانم میگه اولل فکر کن بعد حرف بزن

مامانم میگه اول ببین اون چی میگه بعد تو حرف بزن

ولی خدا من از ته دل حرف میزنم.با تمومه صداقته دلم.با همه وجود.بد جنس بازی بلد نیستم.سیاست ندارم

دسته خودم که نیس

خدا وقتی حرف میزنم دلم میخواد قلبمو بشکافم نشونش بدم که چقدر مشتاقه ازدواجم.که چقدر اهله ذوقم .اهله زندگی ام.اهله وفاداریم.

خدا کمکک ام کن.عذاب وجدانی که من خواستگارامو از دست میدم دلمو میلرزونه.دلم واسه مامان بابام و خودم میسوزه......

کمک ام کن

 

 من محتاج و امیدوارم.شب بخیر

548871_585888244795697_982889961_n.jpg

 

حضرت محمد(ص):

من آيه اي را مي شناسم كه اگر تمام انسانها دست به دامن آن زنند براي حل مشكلات آنها كافي است.

و من يتق الله يجعل له مخرجا و يرزقه من حيث لا يحتسب ... قدرا

و من يتق الله و هر كس از محرمات الهي به خاطر خدا و ترس از او بپرهيزد ، و حدود او را نشكند ، و حرمت شرايعش را هتك ننموده ، به آن عمل كند يجعل له مخرجا خداي تعالي برايش راه نجاتي از تنگناي مشكلات زندگي فراهم مي‏كند ، چون شريعت او فطري است ، و خداي تعالي بشر را به وسيله آن شرايع به چيزي دعوت مي‏كند كه فطرت خود او اقتضاي آن را دارد ، و حاجت فطرتش را بر مي‏آورد ، و سعادت دنيايي و آخرتيش را تامين مي‏كند ، و از همسر و مال و هر چيز ديگري كه مايه خوشي زندگي او و پاكي حياتش باشد ، از راهي كه خود او احتمالش را هم ندهد و توقعش را نداشته باشد روزي مي‏فرمايد ، پس مؤمن اين ترس را به خود راه ندهد كه اگر از خدا بترسد و حدود او را محترم بشمارد و به اين جهت از آن محرمات كام نگيرد ، خوشي زندگيش تامين نشود ، و به تنگي معيشت دچار گردد ، نه ، اينطور نيست ، براي اينكه رزق از ناحيه خداي تعالي ضمانت شده و خدا قادر است كه از عهده ضمانت خود بر آيد .

+ äæÔÊå ÔÏå ÏÑ ÊÇÑíÎ شنبه 1392/05/26 ÏÑ ÓÇÚÊ 2:45 ÊæÓØ : ★دله مرضیه★ | |

خدا زمانی که بنده ای را دوست بدارد ، او را در دریای شدائد غوطه ور می سازد.

امام صادق (ع)

شما را خداوند فاش و نهان // به انواع سختی کند امتحان
به ترس و به جوع و به جان و به مال // به نقصان محصول در طی سال
بده مژده فتح بر صابران // که کردند شایسته صبری بر آن

 

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

 

حاله دیشبمو حاضر نیستم با هیچی عوض کنم

اون احساس پاکی اون سبکی بعد احیا.اون سردرده لذت بخش بعده گریه

اون سر انداختن پایینا و خجالت از چشای ورم کرده ام جلوی مامان بابام و عزیزم گفتنای بابا

اون دل رحمی بعد دعا به مامان بابام. به ادما .به خیابونا

حااااااااااااضر نیستم جاشو با هیچ لذتی عوض کنم

امسال ساله اولی نبود احیا میرفتم

ولی امسال احیای دیگه ای بود.چون مرضیه اون مرضیه نبود

بار اولی نبود دعا میخوندم و معنیشو میفهمیدم ولی دیشب خط به خطشو ثبته روحم میکردم

تلقین میکردم

تلقین

که خداست صاحبه قدرت و بس

سبحانک یا لا اله الا انت  الغوث الغوث خلصنا من النار یا رب

اگه مرضیه اطرافش شلوغ بود و این قدر حس تنهایی نداشت.و شبها سرشو با یه دنیا بغضه بی کسی رو بالش نمیذاشت الان معنیه  ((یا خیر حبیب)) رو توی دعا جوشن نمیفهمید.که خدا دوسته.اینم بهتر از دوست

 

اگه مرضیه روزا از دل تنگیاش اشک نمیریخت وقتی میخوند خدا دوستدار گریه کنندگانه دلش نمیلرزید و محبته خدا نمیریخت توی دلش که خدااااااااا منو میگه ها.منو دوست داره

یا مونسی عند وحشتی.یا صاحبی عند غربتی..........

انی اسئلک باسمک یا مانع یا دافع .......خدااا اگه تو مانعی اگه تو دافعی پس هراس از شدن و نشدن از اتفاق افتادن یا نیافتادن چقدر احمقانه است

یا سامعُ یا جامع...............خدایا تو شنوایی و خودت فراهم کننده ی امور پس چرا خودمو سرزنش میکنم به جای این که بیام در خونه ات بخوام خودت فراهم اش کنی و من به معنای واقعی منتظر بمونم خودمو میکشم واسه فراهم کردن و آخرش چون اونی نبوده که تو میخواستی درمونده بشم.

یا عُدتی عند شدّتی..............خدایا توو آماده میکنی منو قبله هر سختی.اینو الان میفهم ام که مصادف شدنه دو اتفاق گاهی برای تسکینه.

اتفاقه دوم رخ داده تا شدت اتفاقه اول فراموش بشه و چه قدر من احمق ام که برمیگردم به گذشته و دوباره میخوام اتفاقه اولو زنده کنم در صورتی که با حکمته تو بسته شده بود

یا من لارادَّ لقضائک.یا من انقاد کل شی لامره.............خدایا وقتی هر چیز به امر توست.وقتی هیچی و هیچ کی نمیتونه قضا و امر تورو عوض کنه پس چرا خودم چرا بقیه ادما رو مقصر میدونم.........تو باید بخوای....

یا سریعُ یا بدیع..........ای خدایی که زود انجام میدی و خودت نقشه میکشی......کاره من نقشه کشیدن نیست .کاره من توکل به توست.اطاعت از نقشه ی توست

یا فاصلُ یا واصل........ای جدا کن ای پیوست دهنده......خدایا اگه اگه کاری نشد.اگه از کسی یا چیزی دور افتادم تو اینطور خواستی.تو جدا شدن خواستی.اگرنه تو واصلی .......

پس میخوای به جای دیگه به کسه دیگه به کاره دیگه وصلم کنی

 

یا من هو الی من احبه قریب............ای آنکه بسوی او هرکه دوست دارد اورا نزدیک است...........خدایا به سوی خودت کشوندیم پس دوستم داری.منو دوست داری.مرضیه رو.

پس منم مطیع تو هستم.مطیعه علمه تو مطیعه نقشه های تو.مطیعه اراده ی تو.مطیعه قضای تو.........

 

---------------

 

من خیلی زود روحم واسه خوراکی میپره.مثلا یکی جلوم چیزی بخوره منم زود دلم میخواد.جلوی خودمو میگیرم ولی روحم کشیده میشه سمتش.

دیشب یه خانومی پاشد با یه کیسه شکلات ازین آناتا زردها !  شروع کرد به تعارف کردن

منم خیلی دلم خواست حتی یهویی طعمه کاکائو وسطش اومد لای دندونمو گفتم کاش زود برسه اینجا.وقتی میخواست برسه به صفی که ما توش نشسته بودیم.یهویی رفت اونور

و به ما تعارف نکرد.چند دقیقه بعدشم کیسه خالیشو مچاله کرد و از جلو ما رفت

احیا که تموم شد چون در ورودی شلوغ بود به مامانم گفتم بیا بشینیم روی اون سکوهه تا یکم خلوت شه.

یه دختره نذر کرده بود داشت اشغالا دستمالا پوسته های مسجدو جمع میکرد.منم احساس کردم یه کم اونورترم  یه دستماله زرده.نگاش کردم که برش دارم دیدم شکلاته.همون شکلات آناتا پوسته زرد که میخواستم.گفتم مامان شکلات که میخواستم

خواستم قایمش کنم ولی تا مامان گفت ایشالا جوابتو دادند اینم شیرینیش بازش کردمو خوردم.خدا........من خیلی منتظرم.خیلی........

+ äæÔÊå ÔÏå ÏÑ ÊÇÑíÎ سه شنبه 1392/05/08 ÏÑ ÓÇÚÊ 15:31 ÊæÓØ : ★دله مرضیه★ | |

Plus Theme